با بهار | |||
![]() |
دشتهای چه فراخ کوههای چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد
من در این آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید پی نوری ریگی لبخندی
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهایی هوا پر قاصد هایی است
که خبر می آرد از گل واشده دور ترین بوته خاک
آدم این جا تنهاست ودر این تنهایی
سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می ایید
نرم واهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد
سهراب
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
بوی هجرت میاید
بارش من پر آواز پر چلچله هاست
باید امشب بروم
من که از باز ترین
پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ایی را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد
بردارم وبه سمتی برومکه درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد
سهراب
کفشهایم کو؟
21781:کل بازدید |
|
0:بازدید امروز |
|
3:بازدید دیروز |
|
درباره خودم
| |
![]() | |
حضور و غیاب
| |
لوگوی خودم
| |
![]() | |
لوگوی دوستان | |
![]() ![]() | |
لینک دوستان | |
بابهار | |
آوای آشنا | |
بایگانی | |
تابستان 1387 بهار 1387 | |
اشتراک | |